دیروز صبح پسرکم گفت: مامان مگه نگفته بودی وقتی تولدم بشه برف می یاد؟

با شرمندگی گفتم آخه مامان جون قاعدتاً باید می اومد، حالا عیبی نداره، شما دعا کن تا برف بیاد....

دست های کوچکش را بالا برد و با یک حالت خاصی که مخصوص دعا خوندنشه گفت:

ای خدای مهربون که دعای بچه ها رو زود درست می کنی (تا اینجا خاشعانه) برف بیاد دیگه (با تحکم شدید متمایل به تهدید)

امروز صبح با صدای شرشر بارون از خواب بیدار شدم، همه پرده ها را کشیدم، پنجره را باز کرده و دستم را زیر بارون بردم و حسابی یخ زدم، ولی عجب حس خوبی داشت ها....

بعدش یک دفعه بارون تبدیل به برف شد و پرنده ها شروع کردند به یک سر و صدای قشنگ، احساس می کردم دارند خدا رو شکر می کنند.

پسرک با سر و صدا از خواب بیدار شد و با خوشحالی جیغ زد، دیدی گفتم خدا دعای منو زود درست می کنه...

بعدش هم یک صندلی گذاشت جلوی پنجره هال و چیزی حدود 10 دقیقه در سکوت مشغول تماشای برف شد و من هم مشغول تماشای صورت قشنگش... (دلم می خواست مثل قهوه تلخ می شنیدم داره به چی فکر می کنه)

دوستتون دارم و روز برفی خوشی را براتون آرزو می کنمقلب