مامانی عزیزم با کوله باری از اطلاعات مفید برگشت...

اونجا (ونکوور) با خانوم دائیم پیش خیلی از ایرانیها رفته بود، داستانها را شنیده بود، یادداشت کرده بود و تحلیل کرده بود.

در آخر هم با توجه به خصوصیات من و همسری به این نتیجه رسیده بود که اگر لطف خدا همراه ما باشه می توانیم در آنجا حداقل به اندازه ایران موفق باشیم.

خانواده دایی من همیشه از وضعیت کانادا می نالیدند، این که کار نیست و کار کارگری هست، هزینه ها بالاست و غیره و زن دایی ام هر بار بحث مهاجرت پیش می آمد به من می گفت زندگی ات را خراب نکن و بشین سر خونه و زندگیت. در کانادا همه اش کار است و کار و خانواده ات به هم می ریزد و غیره و همین حرفا حدود 3 سال ما را عقب انداخت.

در این سفر مادر کاشف به عمل آمد که دایی جان چند اشتباه کرده اند و در برخی موارد هم وضعیتشان با ما متفاوت است:

1-برای دایی عزیز ما در همان بدو ورود کاری با حقوق سه هزار دلار در ماه اوکی شده (25سال پیش) ولی ایشون بهشون برخورده و قبول نکرده اند. بعد هم بنده خدا رفته دنبال بیزنس خودش که بعضی وقتا می گرفته بعضی وقتا نه.

2- همان اول در برج پلازا خانه اجاره کرده اند در حالی که با پول اولیه شان می توانستند یک آپارتمان کوچک در مناطق متوسط بخرند.

3- به هیچ وجه حاضر به انجام کار داوطلبانه (volunteer)  نشده اند.

4- همسر ایشان خانه دار هستند

5- در ایران زندگی نیمه اشرافی داشتند، خانه ویلایی، ماشین آخرین مدل، لباسها و وسایل همه از گرانترین برندها و با همین سطح زندگی هم سعی می کرده اند در کانادا زندگی کنند.

با همه این اوصاف و غرغرها از لحاظ مالی خانه ای حدود 2000 متری ویلایی در نورث ونکوور دارند که بالای یک میلیون دلار می ارزد، سه ماشین مرسدس، لکسوس و بی ام و آخرین مدل دارند. سر و وضع و لباسهایشان همیشه از بهترین برندها است و ....

من نمی دونم چه اصراری دارند که کانادا خوب نیست ولی حاضر هم نیستند برگردند

مامانم تعریف می کرد که پسر کوچکشان (32 ساله) که 25 سال است ایران نیامده تا حرف از ایران و گرفتن گذرنامه می زند مادرش سریع شروع به بدگویی از ایران می کند، طوری که بنده خدا پشیمان می شود.

من همین جا اعلام می کنم از ایران نه تنها متنفر نیستم بلکه عاشقش هم هستم ولی نمی فهمم چرا ایران برای ما خوبه و برای بقیه بده!!!!!!!!!!!!!!!!

من و همسری زندگیمان را با شرایط سختی از لحاظ مالی شروع کردیم و کم کم با زحمت زیاد وضعیت خوبی را برای خودمان فراهم کردیم. همین جا به زن دایی عزیزم اعلام می کنم که هر دوی ما بسیار پر کاریم و دو نفری با انجام پنج کار متفاوت درآمدی  معادل کار تخصصی یک نفرمان در ونکوور داریم و اگر امروز می بیند وضعیت مالی ما به لطف خدا خوب است این نیست که پدر من یا پدر همسرم خرج زندگی ما را داده باشند.

ما از زندگی در مناطق متوسط و خانه کوچک نمی ترسیم. ما از کار زیاد نمی ترسیم. از کار داوطلبانه استقبال می کنیم و حاضریم هردویمان کار کنیم.

تنها ترس و دغدغه من دوری از خانواده و درد غربت است که از الآن خودم را آماده می کنم و سعی می کنم از لحاظ عاطفی مستقل و مستقل تر شوم.