امروز من و همسر جان رفتیم و برای من گوشی موبایل خریدیم. بد جوری معتاد شدم ها

با اینکه من کلاً زیاد با تلفن و موبایل صحبت نمی کنم ولی این ١٠ روز بی موبایلی سخت اعصابمو خورد کرد. احساس می کردم یه چیزی گم کردم  که البته واقعاً هم موبایل و سیم کارت را گم کرده بودم نیشخند

به هر حال بعدش با هم رفتیم ناهار بیرون بخوریم. طبق معمول نصف بیشتر پیتزا اضافه آمد و یه ظرف گرفتیم تا آن را برای زبل خان ببریم که دوست دارد.

بعد از ناهار از هم خداحافظی کرده و هرکی رفت پی کارشچشمک

نزدیک شرکت ماشین را پارک کردم و دیدم اونطرف کوچه یه پسر جوون از این آشغال جمع کن ها نشسته و زل زده به من. یه لحظه به ذهنم رسید پیتزا را بهش بدم ولی دقیقاً در یک صدم ثانیه افکار زیر از ذهنم گذشت

اگر بهش بر بخوره که نصفه است

زبل خان چی می شه؟

بهش بدم این بیچاره شاید تا حالا پیتزای گوشت و قارچ نخورده باشه

جلوی همسر جان ریا می شه

من روم نمی شه غذای نصفه بدم به کسی

بهش پول بدم؟

اگه مثل اون یکی (٧ سال پیش) بیفته دنبالم چی کار کنم؟

خلاصه بهش ندادم ولی تا همین الآن که این پست را می نویسم قیافه اش جلوی چشممه

با اون هیکل نحیفش و صورت تکیده اش شاید ١۶ ساله باشد ولی به چشم من ٢۵ ساله می آمد. لباسهایش خیلی کثیف بود ولی ست قهوه ای و کرمی بود

دلم خونه

نمی دونم چه جوری ا.ن با کمال اعتماد به نفس می گه ما امروز در ایران نداریم کسی را که گرسنه بخوابد

کاش من هم در ایرانی که اون زندگی می کنه زندگی می کردم

ایرانی که گرسنه نداره

ایرانی که قویترین کشور دنیاست

ایرانی که توش آزادی در حد مطلقه

ایرانی که کشور امام زمان است

ایرانی که در آن هم جنس بازی نیست

ایرانی که نخبه ها در آن حکومت می کنند

و

و

و

چرا هر اتفاق کوچکی افکار مرا به یک جهت ختم می کند افسوس