امروز خیلی دلم  به حال پدر و مادر میثم برادر زاده سارا نویسنده به کانادا چنین شتابان سوخت.

دیشب زبل خان من مثل همیشه در حال دادن مسابقه رالی سرعت (دویدن) بود که یهو سرش خورد به کنار اپن. بر عکس همیشه که زود می گه چیزی نشد و به دویدن ادامه می ده، زد زیر گریه و با عصبانیت زد به اپن و گفت بی تربیت. باباش گفت تقصیر خودته که حواست نیست نه اپن. ولی من همه حواسم به زبل خان بود گفتم بیا بوسش کنم خوب می شه . با یه حالت معصومانه ای پیش آمد و تا من دست بردم که نازش کنم دیدم انگشتهام خونی شد. بچه پوست سرش رفته بود. نمی دونین چه حالی شدم یه دفعه احساس کردم بی حال شدم. باباش سریع وسایل آورد تا زخم را تمیز کند و جلوی خونریزی مختصر را بگیرد. اما من یه لحظه تصور کردم اگر خدای ناکرده چشمش خورده بود چه می شد. همانجا بود که حالت تهوع گرفتم. 

بیچاره مامان بابای میثم. دلم نمی خواد اینو بگم ولی فکر می کنم آرزو می کنند که کاش خودشون جای میثم روی تخت بیمارستان بودند.

خدایا همه مریضا رو شفا بده مخصوصاً جوونایی رو که پدر و مادرشون سالها زحمتشونو کشیدن. خدایا تو خوبی، بزرگی، مهربونتر از هر کسی هستی. این بچه را به خانواده اش برگردان.