امروز صبح که از خانه ام در غرب تهران تا محل کارم در شرق تهران رانندگی می کردم در حال گوش دادن به گلچین آلبوم 88 از خواننده های مختلف بودم. جالبه که تمام آهنگ ها به شدت غمگین بودند (آهنگ های شاد و درست حسابی به زبان فارسی واقعاً نادره) و منو به دوران کودکی بردند و باعث شدند دل سیر گریه کنم...

یادم اومد موقع موشک بارون های تهران که خیلی ها فرار کرده بودند ما مانده بودیم چون بابا مدیرعامل یک کارخانه اتومبیل سازی بود که در آن مخفیانه توپ جنگی و آمبولانس تولید می کردند. بابای بیچاره من فقط 33 سالش بود و جای یک مدیرعامل آمریکایی رو گرفته بود. اذان صبح نمازشو می خوند و می رفت کارخونه تا 11 شب. مامان عادت داشت من و خواهرم رو بیدار کنه تا با بابا خداحافظی کنیم. چهره بابا در گرگ و میش صبح که ما را می بوسید بیشترین خاطره من از بابا رو در آن سالها تشکیل می ده. تا آخر جنگ بابا همون جا بود....

یادم اومد صحنه ای رو که من و لی لی در حال دویدن دور خانه بودیم و مامان داشت ظرف می شست یه دفعه تلویزیون برنامه های عادیشو قطع کرد و آژیر قرمز زد. شوهرخاله ام که طبقه بالای ما ساکن بود در حالی که دختر خاله 3 ساله ام را به بغل داشت پله ها را 4 تا یکی پرید پایین و گفت فلانی بدو بدو بچه هاتو بیار زیر پله ها. من که فقط 5 سالم بود وحشت کردم نمی دونستم جریان چیه ولی فهمیدم اوضاع خطرناکه این اولین بمباران تهران بود....

بعضی شب ها آنقدر موشک می زدند که ما بین دویدن زیر پله ها و خانه مان آژیرهای سفید را زیر پله بودیم و آژیرهای قرمز را در خانه. هنوز هم بعضی شب ها خواب بمباران می بینم و با وحشت از خواب می پرم.

بزرگترها ملاحظه ما را نمی کردند و از شهدا و دست و پاهای قطع شده حرف میزدند. یادم می آید خاله کوچک من دانشجوی پزشکی شهید بهشتی بود و با ما زندگی می کرد... یه روز صمیمی ترین دوستش می گه همه فامیلش دور هم جمعند چون می خوان مراسم ده روزگی برای خواهرزاده اش بگیرن (اگر اشتباه نکنم ولی به هر حال یه مراسمی برای خواهر زاده نوزادش بوده) از خاله من می خواد که باهاش بره خونشون. مامان من هم چون تازه پدرشان توسط منافقین به شهادت رسیده بود، به خاطر تغییر روحیه خاله می گه برو ولی ای کاش هیچگاه اجازه نمی داد...

وقتی می رسن نزدیک خونه دوستش می بینن شلوغه و  مردم می رن و میان توی سرشون می زنن متأسفانه موشک به خانه ی دوست خاله ام اصابت کرده بود و همه فامیلش، پدر، مادر، برادرها، خواهر ها، برادر زاده ها، خواهر زاده ها و یکی از خاله هایش شهید می شوند. خاله من خون گریه می کرد وای به حال دوستش.

چه نسلی بودند پدرها و مادرهایمان و چه نسلی هستیم ما. کودکیمان به جای خنده در وحشت ترور و بمباران و جنگ و مصیبت از دست دادن عزیزانمان گذشت. نوجوانی هم که نگذاشتند بکنیم و ما بچه های بیگناه را وادار به خواندن دعای توسل هر سه شنبه می کردند و  می گفتند گریه کنید و متوسل به ائمه شوید شاید خدا گناه هایتان را ببخشد. آن هم از مصیبت کنکور و بعدش خفقان دانشگاه. حالا هم که این طوری عزیزانمان را در بند کرده اند و خواهر و برادرهایمان را کتک می زنند و به شهادت می رسانند. خدایا این نسل به چه گناهی مجازات می شوند و بعد تازه سرمون منت می گذارند که خدا را شکر کنید که در این مقطع درخشان ایران پا به عرصه وجود گذاشتید.

جل الخالق