بعضی وقت ها که همه چیز بر وفق مراد است و زندگی به طرز بسیار شیرینی و با آرامش در جریان است یا برعکسش بعضی وقت ها که یکی از اعضای خانواده یا دوستان به دردسر یا مصیبتی دچار می شود و من می توانم با در کنارش بودن غمی را از قلبش بردارم، مهاجرت همچون بار عظیمی روی دوشم سنگینی می کند.

همچنین در حال حاضر مدت زمان اندکی است که زندگی ما به ثبات خوبی از لحاظ اقتصادی رسیده است و برای رسیدن به این ثبات من و همسری سخت تلاش کردیم و شب و روزهای سختی را گذراندیم. فکر اینکه دوباره باید از صفر شروع کنیم روی دوشم سنگینی می کند.

بعد به خودم می گم یادت باشه همیشه خوب دشمن بهترین است

درسته که زندگی من الآن به نظر خوب می یاد ولی پس فردا اگر برای همسرم مشکل اقامتی پیش بیاد چی کار کنیم؟ اون موقع باید بدون برنامه ریزی از این مملکت برویم. یکی شدن پاسپورت های خانواده خیلی برایم مهم است.

اگر خدای نکرده مشکلی برای سلامتی همسر یا پسر کوچکم ایجاد شود که بیمه ندارند باید همه زندگی را بفروشیم تا خرج دوا دکتر شود. برای نمونه پسر کوچکم سال گذشته یک عمل جراحی سر پایی ١٠ دقیقه ای انجام داد ٧۵٠ هزار تومان آب خورد این به جز داروها و ویزیت دکتر و غیره. حال اگر خدای ناکرده مشکل جدی پیش بیاد چی می شه؟

مدرسه بچه ها چی می شه؟

هزار و یک مشکل دیگه که این مملکت داره و از همه مهمترش بی ثباتیه چی می شه؟

پس فردا که بچه ها نوجوان شدند و خواستند مثل نوجوان های همه دنیا شاد باشند ولی شادی را در نطفه خفه کردند چی می شه؟

و و و و ......

وقتی به اینها فکر می کنم حاضر می شم بار مهاجرت را به دوش بکشم، از آرامش نسبی و از خانواده و دوستان بگذرم تا حداقل کاری را که می توانم برای آرامش خانواده انجام دهم. از صفر که سهله حاضرم از منفی ١٠٠ هم شروع کنمچشمک