اولین برف تهران در سال 1389

دیروز صبح پسرکم گفت: مامان مگه نگفته بودی وقتی تولدم بشه برف می یاد؟

با شرمندگی گفتم آخه مامان جون قاعدتاً باید می اومد، حالا عیبی نداره، شما دعا کن تا برف بیاد....

دست های کوچکش را بالا برد و با یک حالت خاصی که مخصوص دعا خوندنشه گفت:

ای خدای مهربون که دعای بچه ها رو زود درست می کنی (تا اینجا خاشعانه) برف بیاد دیگه (با تحکم شدید متمایل به تهدید)

امروز صبح با صدای شرشر بارون از خواب بیدار شدم، همه پرده ها را کشیدم، پنجره را باز کرده و دستم را زیر بارون بردم و حسابی یخ زدم، ولی عجب حس خوبی داشت ها....

بعدش یک دفعه بارون تبدیل به برف شد و پرنده ها شروع کردند به یک سر و صدای قشنگ، احساس می کردم دارند خدا رو شکر می کنند.

پسرک با سر و صدا از خواب بیدار شد و با خوشحالی جیغ زد، دیدی گفتم خدا دعای منو زود درست می کنه...

بعدش هم یک صندلی گذاشت جلوی پنجره هال و چیزی حدود 10 دقیقه در سکوت مشغول تماشای برف شد و من هم مشغول تماشای صورت قشنگش... (دلم می خواست مثل قهوه تلخ می شنیدم داره به چی فکر می کنه)

دوستتون دارم و روز برفی خوشی را براتون آرزو می کنمقلب

/ 8 نظر / 18 بازدید
جليله

پرهام هم کلی ذوق کرد[قلب]

جليله

راستی تولد مصطفی کوچولو مبارک باشه[قلب]

یه زهرای دیگه

ای جان

صحرا

مرسی جلیله جان، ما هم کلی ذوق کردیم دیگه چه برسه به بچه ها، خدا کنه اینقدر بشینه که بشه آدم برفی درست کرد. زهرا جونم مرسی که سر می زنی وقتی مصطفی با خوشحالی فکر می کرد دعای خودش برآورده شده یاد اون داستانی افتادم که مردم برای دعای باران می رفتند و فقط یک پسر کوچولو با خودش چتر آورده بود....

reza1100

سلام صحرا جان واقعا برف قشنگه. من هم هنوز كه هنوزه ذوق ميكنم . چه برسه به بچه ها . من و خانم و پسرم هم ديشب رفتيم دانشگاه آزاد حصارك ، برف بازي كرديم. خوش باشي

صحرا

سلام آقا رضا خوش به حالتون چه کیفی کردین[مغرور] امیدوارم شما هم در این شب و روزهای قشنگ خوش باشی[گل]

سميرا

سلام! پسر کوچولوت رو از طذف من ببوس! تولدش رو هم تبریک میگم!‌بهش بگو برای ما هم دعا کنه!

صحرا

سلام سمیرا جون چشم حتماً می بوسم و می گم این از طرف سمیراست راستی خوب شد گفتی بهش بگم دعا کنه مدیکالها زودتر بیاد[چشمک]